گــروه ادب و هنر-
اوايل تيرماه سال جاري، دكتر ميرجلال الدين كزازي به دعوت فرهنگستان علوم جمهوري ارمنستان و با همكاري رايزني فرهنگي ايران در ارمنستان، به اين كشور سفر كرد تا در همايش جهاني اسطوره ها و حماسه ارمني حضور يابد. كزازي ماجراهاي اين سفر و مشاهداتش در ارمنستان را در قالب سفرنامه اي خواندني براي نخستين بار در اختيار روزنامه همشهري قرار داده است. كزازي در اين سفرنامه، بيش از هر چيز بر اين نكته تأكيد دارد كه فرهنگ و تاريخ ارمنستان، از تاريخ و فرهنگ ايران جدا نيست و در واقع اين كشور جزو جغرافياي فرهنگي ايران است. علاوه بر اين، نثر منحصر به فرد كزازي، به تنهايي نيز مي تواند بسيار براي خواننده جالب توجه باشد.
***
بامداد روز پنج شنبه يكم تيرماه كه بلندترين روز سال را پس پشت نهاده بوديم و سرشار از روز و روشنايي شب را زنده مي داشتيم، دو ساعت گذشته از نيمه شب، زنگ در خانه را نواختند. راننده اي كه خبر كرده بوديم تا مرا به فرودگاه ببرد، بهنگام و بي هيچ زود و دير در پس در بود؛ او مرا به درون ماجرا و آزموني مي برد، دلاويز و نوآيين. پردگيان را بدرود كردم و روي به سوي فرودگاه آوردم؛ فرودگاهي نوبنياد كه در هامون هاي ميانه قم و رباط كريم پي افكنده شده است و با آنكه به هنگام گشايش هنگامه اي برانگيخته بوده است، هنوز جايي است پرت افتاده و كم شناخته كه راهيان سرزمين هاي دور را پيش از پرواز سرگشته و آسيمه مي دارد، در جستن و يافتن راه و رسيدن بدان. فرودگاه فراخ است و زيبا و بآيين و بي درنگ هر كس را كه بدان گام در مي نهد، فراياد فرودگاه هاي بزرگ جهان مي آورد. آنچه اين فرودگاه را از آن ديگرها جدا مي دارد، تنها آن است كه در آن نشاني از آي و رو و انبوهي راهيان و بارها نيست. اين ويژگي كه بي گمان ديري نخواهد پاييد، مسافران را نيك خوش مي افتد و نويد مي دهدشان كه در رده هاي دراز، چشم به راه برنشستن در هواپيما يا بيرون آمدن از فرودگاه نخواهند ماند و بيهوده، روزگار نخواهند برد.دومين بار بود كه بدين فرودگاه در مي آمدم. هفته اي چند پيش، در بازگشت از تاجيكستان، هواپيماي ما در آن فرود آمده بود. بايسته هاي پرواز بسيار زودتر از آنچه مي انگاشتم به انجام رسيد و من ماندم و زماني فراخ در پيش، تا پرواز هواپيما. يكي از ستوهآوران و دلا زاران سترگ و سهمگين براي من كه به دشواري مي توانمش برتافت، زماني است كه بيهوده و در بيكارگي مي گذرد. دم به دم زمان، در چشم من، بسيار گرانبهاست و من نيك با آن زبانزد كه در آن، از زر زمان و ارزش بسيارش سخن رفته است، همداستانم. به هر روي، اين زمان فراخ در انديشيدن و درونكاوي و گامزني در تالار فرودگاه گذشت. بهترين بهره اي كه از اين زمان هاي مرده مي توان برد، انديشيدن است و درونكاوي و پاس دل داشتن و گاه سرودن شعر.
پرواز به ايروان پايتخت ارمنستان كمتر از يك ساعت به درازا كشيد. به ارمنستان مي رفتم تا در همايش حماسه ملي ارمنيان و ميراث حماسي جهان كه آن را فرهنگستان ملي علوم جمهوري ارمنستان سامان داده بود، هنباز باشم و سخن برانم. در آغاز هفته، پافشارانه، از من خواسته شده بود كه به ارمنستان بروم و به نمايندگي از سوي دانشمندان و ادبدانان ايران، در اين همايش هنباز گردم. تنها چهار روز زمان در پيش بود. گفته بودم: مگر اين زمان اندك بسنده نيست! گفته بودندم: باك نيست؛ كارها سامان داده خواهد شد. با پرداخت سي دلار، در فرودگاه ارمنستان، رواديد مي توان ستاند. رايزني فرهنگي ما نيز در آنجا ياريگر مي تواند بود. من به ناچار برنامه هاي از پيش برنهاده را، يكي پس از ديگري، قلم دركشيدم و آماده رفتن به ارمنستان شدم. نيز در آغاز به من گفته شده بود كه همايش در بزرگداشت فردوسي است و در پيوند با شاهنامه؛ سپس باز نموده آمد كه زمينه آن اسطوره و حماسه است و بهتر آن است كه سخنراني در پيوند با اين دو باشد. ليك آنگاه كه به ارمنستان رسيدم، دانستم كه اين همايش به آهنگ بررسي و كاوش در حماسه ملي ارمنيان كه ساسنازرر نام دارد، برگزار مي گردد. استاداني از كشورهايي چند بدين همايش فراخوانده شده بودند: دو تن از آمريكا، دو تن از روسيه، يك تن از صربستان، دو تن از آبخازي؛ چندين سخنران نيز از ارمنستان بودند.
به هر روي، با هواپيمايي روسي كه نام آن در ريخت پارسي تپل زاده مي تواند بود، در فرودگاه ايروان بر زمين نشستيم. گوييا تپل زاده را در تنومندي و ژندگي پيلي پنداشته بودند كه خرطومي ستبر و دراز را بدان پيوستند، تا پروازيان ايران به ياري آن از هواپيما به فرودگاه راه برند. آنگاه كه به فرودگاه رسيدم، در رده آنان كه رواديد مي خواستند ستاند، ايستادم. هنگامي كه به اتاقك فروش رواديد رسيدم، فروشنده را دختري ارمني يافتم كه پوستي به سپيدي برف داشت. اسكناسي صد دلاري را بدو دادم، با اين گمان خوش كه سي دلار از آن را برخواهد گرفت و مانده را به دلار به من بازخواهد داد. اما چنين نشد. دوشيزه ارمني كه مي توانستم او را سپيد برفي ناميد، اسكناس را به من بازگرداند و سري افشاند و با دست پيشاروي خويش را نشان داد و گفت: خرده! . خواست او آن بود كه اسكناس را به باجه بانك ببرم و خرد كنم.
كارمند بانك اسكناس صد دلاري را از من گرفت؛ سي دلار به من داد و به جاي هفتاد دلار مانده، همارز آن را پول ارمني كه درام ناميده مي شود و ريختي است از درم پارسي؛ به انگليسي گفتم: دلار بده ؛ به سادگي، گفت: ندارم . اين ترفند خامدستانه در نخستين پيوند و برخورد با ارمنيان كه آنان را مردماني آرام و نرمخوي و راستكار مي پنداشتم، خوشايندم نيفتاد. بي گمان، هم كارمند بانك دلار داشت هم سپيد برفي كه از آن پيش، چندين اسكناس پنج و ده و بيست دلاري را از ديگران ستانده بود. با اين ترفند، خواسته بودند كه پول ارمنستان را، بر كامه مسافران، بدانان بدهند، تا آنان ناچار از هزينه كردن آن در اين كشور باشند.
سرانجام، به ساختمان رايزني رسيديم و به درون رفتيم. جوان همراه مرا به تالاري فراخ كه به نيكي آراسته شده بود و تخته اي قالي رنگارنگ و چشم نواز ايراني، ارمغاني ارزنده از سرانگشتان هنرآفرين و شگفتيكار بافندگان چربدست و گمنام ميهن، كف آن را مي پوشيد و نگاه خيره ستايندگان هنر و زيبايي را به خود در مي كشيد، راه نمود. دمي چند پس از آن، رايزن فرهنگي ما در ايروان فراز آمد، مردي با پيكري كمابيش درشت و ستبر اما برخوردار از انديشه اي روشن و نگرشي فراخ و خوي و خيمي آزادمنشانه كه ويژگي هايي است بنيادين و ناگزير، هر آن كس را كه به كار و پيشه اي فرهنگي و انديشه اي مي پردازد. من كه هنوز از آن نشاني شناساننده كه همكار رايزني مي گفت مرا بدان شناخته است ناخشنود و آزرده دل بودم، به شيوه اي گلايه آميز و اندك گزنده، رايزن را كه به گرمي دستم را مي فشرد و مرا خوشامد مي گفت، گفتم: «گويا شما مرا نمي شناسيد!» رايزن، شگفتزده، پاسخ داد كه: «من شما را به خوبي مي شناسم و بارها سخنراني هايتان را شنيده ام و از دوستداران شمايم و منم كه پافشارانه درخواسته ام كه شما براي سخن راندن در همايش به ارمنستان بياييد و نيك شادمان و سپاسگزارم كه درخواست مرا پذيرا شده ايد.» من نيز از او سپاس گزاردم و داستان بروت را برايش بازگفتم. به شنيدن آن، لبخندي فراخ چهره رايزن را شكوفانيد و گفت: «اين همايش جهاني است و در چشم برگزاركنندگان آن، بسيار ارجمند و والاست. از اين روي، ما مي خواستيم چهره اي برجسته و شناخته از ايران در آن سخن براند. هم از اين روست كه شما دير و تنها چند روز پيش، از آن باخبر شده ايد. من ديگر كسان را كه پيشنهاد شده بوده اند، نپذيرفته ام و تنها خواسته ام كه شما نماينده فرهنگي و دانشگاهي ايران در اين همايش باشيد.» از مهر و نواخت و گمان نيكوي او درباره خويشتن سپاس گزاردم و پرسيدم كه سخنراني من چه زماني خواهد بود و در چه زمينه اي. وي در پاسخ گفت: «بامدادان فردا و در زمينه حماسه ملي ارمنيان. بهترين آن است كه شاهنامه با اين حماسه سنجيده شود.» تنها دشواري در اين ميان آن بود كه من با حماسه ارمني چندان آشنا نبودم و آنچه در اين باره مي دانستم بسيار اندك بود. انديشيدم كه بهتر آن است كه با نگاهي فراخ و «پديدارشناختي»، به اسطوره و حماسه بنگرم و چيستي اين هر دو را باز نمايم و آشكار بدارم كه حماسه چگونه از دل اسطوره برمي خيزد و سامانه اي فرهنگي و نوآيين را پديد مي آورد.در پي آن، به پيشنهاد رايزن، به سفارتخانه ايران در ارمنستان رفتيم تا با سفيرمان ديدار كنيم. سفير مردي خوش پوش و برازنده بود و به گرمي پذيرايمان شد.
ادامه دارد
http://www.hamshahri.org/hamnews/1385/850501/world/litew.htm#s1953